خداحافظی!!
و دیگه هم اینورا
پیدام نمیشه!!!![]()
![]()
برای دوستانی که
باهاشون حال میکنم
شخصا کارت دعوت
میفرسم!!!![]()
![]()
دیگه با ایزه!!!![]()
![]()
یه وبلاگ!! بخونیش میفهمی!!!
و دیگه هم اینورا
پیدام نمیشه!!!![]()
![]()
برای دوستانی که
باهاشون حال میکنم
شخصا کارت دعوت
میفرسم!!!![]()
![]()
دیگه با ایزه!!!![]()
![]()
تو مجله ایده آل چند تا سوال sms ی داشت که یکیش این بود :
اگه یه روز یکی بتونه ذهن شمارو بخونه ، دوست داشتین اون یه نفر کی باشه؟!
من وقتی بهش فکر کردم دیدم دلم میخواد همه ذهنمو بخونن!!!
خوب خیلی خوبه!
مثلا از یکی اصلا خوشت نمیاد و مجبوری هی به روش بخندی!! اگه بتونه ذهنتو بخونه
میفهمه که داری در موردش چی فکر میکنی!! اگه بی جنبه باشه قهر میکنه!
و اگه با جنبه باشه سعی میکنه آدم شه!!!(مثلا من از یکی که نمیتونم بگم کی!
و از لحاظ فامیلی خیلی بهم نزدیکه (کیمیا نیست!!)! وحشتناک متنفرم!!! ولی چه کنم
که عمرا بتونم بهش بگم خیلی کثافتی ، کثافت!!)
مثلا یکی رو دوست داری و اصلا و ابدا نمیتونی بهش چیزی بگی!!
و حالا اگه اون ذهنتو بخونه محشره!!! چون اونوقته که میفهمه چقدر دوسش داری!!
(مثلا من نمیتونم به داداشم بگم دوست دارم!!! تازه حتی تو وبلاگمم نمیاد که اینارو بخونه !!
مطمئن باش اگه از اومدنش مطمئن بودم اینارو نمینوشتم!!!)
مثلا سر کلاس درس اگه معلم بتونه ذهنتو بخونه اون وقته که خیلی باحاله!!(این ایهام داشت!!)
1.اگه مثل من باشی و وقتی میری برای درس جواب دادن هنگ کنی واقعا محشره!!
چون اونوقته که معلم میفهمه من یاد دارم ولی هنگیدم!!!
2.و اگه بازم مثل من باشی و تو دلت همه ی معلمارو نفرین کنی و تا میتونی مسخرشون کنی .....!!!!
اونوقته که باباتو در میارن!!!
اگه مامانت بتونه ذهنتو بخونه انقدر مثل من زجر نمیکشی تا بخوای یه حرفو بهش بزنی!!
یا بازم مثل من انقدر از بعضی کارات خجالت بکشی که مجبور شی رو برگه بنویسیشون!!!
(مثل عذر خواهی به خاطر نمرات درخشان ترمی!!!)
البت برای من زیاد هم خوب نمیشه که یکی ذهنمو بخونه!!!
اینارم نمیتونم بنویسم!!!
اول نوشتم ولی بازم پاکیدم!!!
کاش شما هم میتونستین ذهن منو بخونین!!!!!!!!
کیمی گفته که از این همه آپ با هم یه جا متعجب شده
و منم میخوام متعجب ترش کنم
!!!!
دیشب کلینی زحمت کشیدم تا از پدر اجازه ی ورورد به اتاقش
و ورود به اینترنت رو بگیرم!!!
و گرفتم!!!![]()
ولی یادم رفت برای چی اومدم!!!!
برای تبریک ولنتاین بود که ...........
!!!!
تو یه روزنامه نبشته بود ولنتاین خارجکنیه و ما روزای زیادی داریم
که مال خودمونه و برای ابراز علاقه کافیه!!!!!
ولی جون شما نیست!!!
یه روز روز پدره ! یه روز روز مادره !!
یه روز روز ازدواجه
(برای زوجهای جوان و پیر!!)!!!
ولی دقت کنی ما هیچ روزی برای تقدیر از بهترین دوست
و کسی که واقعا دوسش داریم (البت نه جنس مخالف
!!) نداریم!!!
من میخوام این روز رو به بعترین دوستم که واقعا از ته قلب دوسش دارم
و حتی یک لحظه زندگی بدون اون برام معنی نداره تبریک بگم!!!!
همه میدونن اون کیه!!!
کسی که این آهنگ نباشی رو فقط برای اون گذاشتم!!!!
فاطمه ی عزیزم
!!!
(البت من کادوی ولنتاین فاطی رو دادم!!!!
)
یه حلقه بر ای فاطیم خریدم که تا آخر دنیا مال خودم باشه!!!!
(لنگشم برای خودم خریدم!
)
کادوی پارسال هم هیچ وقت یادم نمیره!!!
با فاطی برای همدیگه گردنبند ماه تولدمونو خریدیم!!
فاطی ماهی و من خرچنگ!!!
همیشه هم گردنبند تو گردنمه و هم انگشتر تو دستم!!!
از همین جا داد میزنم :
فاطی ٬ دوست دارم
!
یه جورایی عاشقتم
!
ایندفعه با یه چیز متفاوت اومدم!!
با چند تا عسک!!
از محبوبترین زوج های هالیوود!!!
اولین و محبوبترین زوج که منم دوسشون دارم !
بازیگرای سه گانه ی توآیلایت!
رابرت پاتینسون و کریستن استوارت!!!
محض اطلاع که این دو تا تازگی ها با هم نامزد هم کردیدن!!!!

دومین زوج که من بیشتر از زوج الولی دوسشون دارم !!
بازیگرای سه گانه ی دبیرستان موزیکالن!!!
زاک افرون و ونسا هاجنز!!!
این دو تا هم یه یکی دو سالی هست که نامزدیدن!!!!

سومین زوج هم که همه میشناسنشون!!!
آنجلینا جولی و در پیت!!!!
که اصلا خوش ندارم عکسی از این دو تا آدم ... بذارم!!!!
ایندفعه حال کردم یه تیکه از کتاب کوروش کبیر نوشته ی هارولد لمب و ترجمه ی دکتر رضازاده منش رو براتون بزارم ببینین داستان عشق کوروش از هر فیلم عشقولانه ی کاذب خارجکنی بیتره!!!!!!!!!!!!!!
«وی از خانواده ی اصیل هخامنشی و در حقیقت به یک فاصلهعموزاده ی کوروش میشد . پدرش آنسویرود بزرگترین باغ گیلاس را داشت . به موجب قوانین اجدادی ، مردان هخامنشی فقط از قبیله زن می گرفتند و عموزادگان یا دایی زادگان مع الفصل را یعنی فرزندان آنان را می توانستند بگیرند!
اوقاتی کوروش به این دختر که زلف سیاه مواجی داشت بظاره می کرد !
خود او نیز مانند شیر موهای کوتاه زرد خرمایی داشت .
روزی کوروش به ارتفاع کنار رودخانه بالا رفت تا اقامتگاه دختر را ببیند . یکی از روزهای گرم تابستان و موقع گیلاس چینی بود و چون بر فراز شد از مشاهده ی یک آبشار جهنده که به تالابی متلاطم می ریخت و ناچار محل آمدوشد الهه ی نگهداری یعنی ناهید بود بسیار خوشوقت گشت!
فواره ای بالا میرفت که جلوی ساحل مقابل را میگرفت و چون نیک نگاه کرد دختری را با چهره ی خندان در آن ساحل مشاهده نمود . قبای سپید موج داری تن او را پوشانده بود .
فورا کاسندان را شناخت که سبد گیلاس در دست داشت و به او تعارف می کرد ولی فاصله ی رودخانه مانع از پذیرفتن و گرفتن آن ارمغان بود . صدای کاسندان در برابر نعره ی رودخانه شنیده نمی شد ولی مثل این بود که از دور سر به سر کوروش می گذارد !!
کوروش نیزه ی خود را بر انداخت و بند روپوش خود را باز کرد و شلوار و موزه های خود را در آورد و به گرداب تالاب شیرجه رفت و تصادم تنش را باسنگ ها حس نمود و با امواج مبارزه نمود تا اینکه از وسط خاره سنگهای زیر باغ بیروون جهید . دخترک سبد را فرو گذاشت و بدر رفت و چون وی به او نز دیک شد او خود را به سوی درختان وحشی زد ولی پای افزارهایش بدر رفت و میان تاریکی درختان افتاد . کوروش او را گرفت و از میان درختان بیرون کشید .
زلف دراز او مانند نقابی چهره اش را فرا گرفت وچون دستهای کوروش به تن او خورد فریاد آرامی برآورد و سرانجام کوروش که خشم فاتحانه داشت او را با ملایمت در بر کشید . و چون او را رها کرد دخترک بی حرکت بماند و چشمان خود را به آسمان دوخت . سپس گفت : من می ترسم ، بالای سر تو شخص دیگری هم دیده می شد!
کاسندان پیش از ترک گفتن آن محل ارمغانی به کوروش داد!که عبارت بود از سنجاق زیر گلو که قبایش را نگه میداشت . روز بعد کوروش سگک شمشیربند خود را برای او آورد و گفت اکنون ما مبادله ی هدایا کردیم و با هم پیوستگی حاصل نمودیم و از آن پس دغدغه ی خاطر کاسندان زایل شد!!!!!!
مواقعی که کاسندان همراه زنان دیگر برای تماشای مراسم درباری می آمد سگک کوروش را که ساییده و براق کرده بود بر سینه می زد! کوروش نوعی مباهات در خود احساس می کرد زیرا دختر را متعلق به خود می پنداشت!!!!!!!
روزی هنگام غروب که کمبوجیه (پدر کوروش) سر سفره ی غذا مشغول اهدا قربانی بود ، کوروش دست کاسندان را گرفت و از میان زنان به حضور آورد و به همه ی هخامنشیان اعلام نمود که کاسندان دختر فرناسب را به زنی برگزیده است . دخترک بی درنگ در برابر کمبوجیه که به شگفتی اندر شده بود سر فرود آورد .
کمبوجیه زلف مشکین کاسندان را با آرامش مالش داد و سپس پیشانی او را بوسید و او را به عروسی خود پذیرفت و پیاله به پیش او بداشت که او و هم کوروش از آن نوشیدند!!!»
نظر یادتون نره رفقا!!
از نو آغاز کنم ٬ اگر زمانه بر مرادم نگذشت .
زیبایی را ببینم ٬ هنگامی که دیگران از دیدن آن ناتوانند .
میخواهم امید رویایی نو را داشته باشم و شکیبا ٬
تا رویایم همچنان ادامه یابد .
فرصتی بیابم تا به ان دست یابم ٬
و خردمند ٬ آنگونه که به آینده چشم داشته باشم .
دونا ویلند
یه آدم که بهترینه!!!
همین!!!
از همین الان میخوام به حال فکر کنم و گذشته هارو دور بریزم!!
گذشته ها گذشته!!
آینده هم خودش میاد!!
حاله که باید عجیب بچسبیش و ولش نکنی!!!!!
من از نو متولد شدم!!!
تولدم مبارک!!!!!!
این همه سلام از سرخوشی بیش از حد الکی از امتحانای گندیده پشت سر همه !!!!
ماشاالله همه رو به غیر از عمومیا گندزدم رفتم !
دیگه همه ازم قطع امید کردن !
من دیگه کتابداری پیام نور قلندر آباد سفلی هم قبول نمیشم !
لطفا اگه نظری برای پیش روی کار من دارین دریغ نکنین !
بارها را باید بست !
جور دیگر باید خفت ! (در کارتون!)
جور دیگر باید زیست !
از هرگونه کمک اعم از کارتون ضد آب ٬ چتر ٬ پلاستیک ٬ و هرچیزی که
به نظرتون به درد من فلک زده میخوره دریغ نفرمایید که شدیدا محتاج
کمک های همه جانبه تان میباشم !!!!
قربان شما F@TiM@_1994!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این یه وبه که برای مسابقه ی بسیج زدم !![]()
بد نیست یه سر بهش بزنین !![]()
مطالبش قشنگه !![]()
خوفین خوفم !![]()
اصلا وخت ندارم !![]()
فخط اومدم که ابراز وجودی کرده باشم و زنده بودنم را به اطلاع دوستان و یاران برسانم !!!![]()
دیگه بابای تا بهد امتحانا که ایم شاا... همتون مثل من به خوبی و خوشی بذگرونینشون !!![]()
![]()
![]()
By By